سرما - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:39
سرما یه چیزایی هست که هیچ جایی نمیتونی بنویسیشون. نه تو توییتر، نه تو چنل تلگرامت و نه هیچ جای دیگه. یه چیزایی باید اینجا نوشته بشن، چون اینجوری در معرض قضاوت دیگران قرار نمیگیرن و راحت تر و آزادانه‌تر میتونی بنویسیشون. چند ماهه که دارم رو فرش میخوابم. چون نمیتونم پولامو درست مدیریت کنم که یه تشک بخ...
عشقت مبارک باشه دوست من - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:39
در حالی اومدم اینجا بنویسم که تنها کسی که از چنین وبلاگی خبر داشت، از زندگیم برای همیشه رفته. این وبلاگ تنها بازدیدکننده اش رو از دست داده و حالا دیگه فقط خودمم که چند ماه یه بار بهش برمیگردم و نوشته هامو میخونم. اگه احیانا محض تفریح یا کنجکاوی یه اینجا سر زدی، میخوام بگم که نامزدیت رو تبریک میگم. خ...
شاید بازگشت - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:39
داشتم فکر میکردم که اگه اینجا بنویسم، تو میخونی؟ برام خیلی مهمه. یادته میگفتم از بوی سیگار وینستون خوشم میاد؟ دیگه نه. الان اسی دوست دارم. اسی میکشم.یه کارایی دارم میکنم تو شاخه نقاشی دیجیتال و انیمیشن و اینجور چیزا. یکم هم با شطرنج درگیر شدم. یکم نه. خیلی. دنبال اینم که برم تو تیم دانشگاه.احتمال دا...
نوشته نیمه شب. اندر مصائب کار خانگی - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:39
یه حسی بهم میگه که دیگه سیگار نکشم. یه حسی میگه که رها کنم همه چیز رو. یه حسی بهم میگه که خونه زود پیدا میشه و یخچال و لباسشویی رو زود میتونم ببرم خونه خودم. یه حسی بهم میگه اینا اوکی میشه ولی استرس دارم. خیلی زیاد. کاش میشد یه بخشهایی از زندگی رو کلا بپری و بری و مرحله بعدی. متاسفانه باید تمام و کم...
یه روزی از روزهایی که داره میگذره - تاریخ: 1403/3/24 ساعت: 22:01
امروز اومدم آموزشگاه. صبح رفته بودم دانشگاه سابق برای انجام کارهای فارغ التحصیلی لعنتی. بالاخره اون امضای کتابخونه رو گرفتم و پایان نامه ام تایید شد. امضاها رو تحویل کارشناس دادم و زدم بیرون. گوشیم رو تو تپسی جا گذاشتم و منتظرم با اسنپ بفرسته برام. امیدوارم بفرسته برام. اضطراب دارم. یکی از کارتایی ک...
- تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 12:49
دو هفته بعد این موقع، یکی از مهم ترین کارای زندگیم رو به انجام رسوندم. البته که تا دو ماه و خرده دیگه هم از نتیجه قطعیش باخبر نخواهم شد.فارغ از نتیجه، وقتی به کیفیت سالی که گذشت فکر میکنم و انتخاب های ریز و درشتم رو مرور میکنم، احساس رضایت از چیزی که بودم و هستم تو وجودم ریشه میدوونه. زندگی به سبک خ...
خاطرات درخشان - تاریخ: 1402/5/12 ساعت: 12:49
دارم فکر میکنم که خاطرات درخشانی اینجا داشتم یا نه. نه نداشتم. آیا هیچ خاطره درخشانی نداشتم؟ نه خاطراتی بودن که زیبا بودن. مثل وقتایی که زینب رو در آغوش میگرفتم یا کنارش دراز میکشیدم. فکر میکنم اون لحظه ها احساس خوبی داشتم. یا وقتی که شب ها چراغ رو خاموش میکردیم و به جای اینکه بخوابیم حرف میزدیم. یا...
اندر مصائب تنهایی - تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 18:38
احساس تنهایی تمام وجودم رو گرفتهاحساس دوست داشتنی نبودن، کافی نبودن... اینکه آدم ها فکر میکنن قراره همیشه باشم و ترکم میکنن و هر زمان که دوست دارن برمیگردن. اینکه انتخاب اول کسی نیستم. شاید انتخاب دوم کسی هم نباشم و حتی شاید انتخاب سوم... (احتمالا انتخاب اول کسایی هستم که اونا برام انتخاب اول نیستن)...
بعد از مدت ها سلام - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 2:12
دارم میرم پیش روانشناس. با بابا حرف زدم و گفتم که باید راه خودم رو برم. اون گفت تو اصلا خودت نمیدونی باید چیکار کنی و کدوم راه رو بری، اگه تونستی بفهمی و منو توجیه کنی بهت کمک میکنم که بری سمتش... اون موقعی که میدونستم باید کجا برم چرا کمکم نکرد؟ چرا اون موقع حرفامو نشنیده گرفت؟ ناراحت و آشفته ام. ن...
جای دیگه ای رو نداشتم بنویسم - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 2:12
حس میکنم تا الان که زندگی کردم، تو این ۲۱ سال هیچ وقت هیچ کس بهم افتخار نکرده... یا هیچ وقت کسی نبودم که بشه بهش افتخار کرد، یا هم نمیدونم...جدی جدی حس میکنم همه رو ناامید کردم. منظورم مامان و بابام نیست، به شکل عجیبی برام مهم نیست... معلم های دبیرستانم، دوستام... احساس میکنم خیلی خیلی ضعف دارم، بدب...
کاش میتونستم ناپدید بشم - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 2:12
کاش میتونستم ناپدید بشم. کاش میشد در کنار این، همه آدما فراموشم کنن. این دختره خیلی خوشگله. دوست دارم مجسمه اش رو بسازم. انگشتاش، چهره اش، چشماش:) همه جاش خیلی قشنگهخسته ام. دوست دارم برای سالها به خواب برم و چشم هام رو برای مدت ها ببندم. بدون اینکه از نرسیدن به قرارها، کلاسها و مسائل زندگیم بترسم.I...
زهرا... - تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 10:33
من الان ۲۰ سالمهدارم سعی میکنم کمتر عصبانی بشم...سعی میکنم همه چیزو اروم به زهرا توضیح بدمسعی میکنم نوازشش کنمهمش بغلش میکنممیبوسمش...پشت گردنشو اروم ناز میکنم مثل پشت گردن بچه گربهدلم میخواد تو مدتی که هستمبهش یاد بدم خودشو دوست داشته باشهو بفهمه که چقدر ارزشمنده...امروز وقتی کارم داشت زودی رفتم کم...
آزاردهنده است - تاریخ: 1401/4/7 ساعت: 10:33
امشب همه چیز خیلی آزاردهنده بوداز جو بین ادمای سفره خوشم نمیومد، آزاردهنده بود... از غذا خوردن باهاشون ناراحت و غمگین بودم. با اشک غذا خوردم. با یه احساس بد تو ته ته قلبم. اگه کسی ازت پرسید چرا مهاجرت کردی؟ بهش بگو آدم مگه تو جهنم می مونه؟ادم باید بره بگرده تا همینجوری ساده زندگیش تموم نشهمهاجرت کن ...
مروری بر چیزهایی که گذشت - تاریخ: 1400/9/28 ساعت: 23:34
تولدت مبارک برای من تولد یعنی فرصت یه بار دیگه بودن. فرصت باز هم کلنجار رفتن و اذیت کردن تو. تولدت مبارکه چون پنج ساله که کنار تو یاد گرفتم می تونم یه آدم متفاوت باشم. می تونم صبور باشم. می تونم سن
کر و کور و گنگ - تاریخ: 1398/10/15 ساعت: 3:24
آدمی نبودم که خواسته غیر معقول داشته باشم .از بچه گی باید های زیادی برای خود تعریف کرده بودم و نتیجه همش باید می شد اینکه عاقل باشم. حرفی نزنم ، رفتاری نکنم که دور از ادب باشه. پس باید همیشه همه جوانب رو می سنجیدم. همه جوانب برای راضی نگه داشتن همه. مدتهای که برای تو این ار رو نمی کنم.
وبلاگ قدیمی - تاریخ: 1397/11/15 ساعت: 7:22
نزدیک به ۱۷ سال سابقه داشت یعنی بیمه داشت . وقتی از اداره اومد بیرون همیشه برام این سوال بود که چرا؟حرف ناحق زدن !خب می موندی. کارت رو می کردی. تو و خانواده ات به این پول بیشتر احتیاج دارین. بالاخره ک
ُسفر بی خطر - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:27
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
بايد .... - تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 2:27
بايد .... معلومه چیزی نداری بگی. من بابت کسی حرص میخورم که درد داشتنش ناراحتم میکنه، حرصم میده، حسی که برای تو شاید قابل درک نباشه. ولی با تمام اخلاق بدت، با تمام کلام تلخ و تیز و پر از تیکه و کنایت نمیتونم ببینم ناراحتی و داری درد میکشی. از دردت کشیدنت درد میکشم و حرص میخورم نوشته شده در ساعت توسط ...